غدير آمد

 

 
رسيده هجده ذی حجه  و قلب نبي شاد است
 
غدير آمد غدير آمد، اميرالمؤمنين اينك به بالاي سرير آمد
 
بود دست نبي در دست او و تاج رحمتش بر سر
 
بتهای ظلم و جور امروز
 
از اوجش به زير آمد
 
غدير آمد غدير آمد
 
زند خيرالنساء لبخند
 
حسن شاد و حسين خرسند
 
اميرالمؤمنين خوشحال و قلب زينبين در تاب و تب يارب
 
سخن گويد پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم-
 
خيل جميعت سر تا به پا گوشند
 
صدا از كس نمي آيد
 
گشو ده لب به مدحش خواجه لولاک
 
علي حج و علي كعبه علي زمزم علي مسعي
 
صراط و محشر و ميزان بهشت و كوثر و طوبي
 
علي فرقان و كوثر ، نور و قدر و يوسف و طاها
 
وصي و لحم و دم ، نفس من است و همسر زهرا
 
از اين پس هر كه را هستم منش مولا
 
اميرالمؤمنين حيدر بود بر مرد و زن مولا
 
كه حبش وصف ايمان و عدوي او عدوّالله
 
كنون اي مردمان از جاي برخيزيد
 
به پيش آييد و دست بيعت خود را
 
نهيد اندر دو دست عروه الوثقي
 
هزاران تن در آن وادي بشنيدند فرياد نبوت را
 
كه دين كامل نمی گردد مگر باهمرهیبا راه آن صفدر
 
علي مرتضي، حيدر
 

 
و آنجا جملگي بيعت نمودند و پذيرفتند اما....

 

 
ازآن سومي رسد فرياد وانفساي شيطان تا فلك بر گوش
 
كه گر اين امر سر گيرد
 
كسي ديگر نباشد گوشش بر فرمان من باید که کاری کرد
 
مرا هفتاد روز كافيست
 
و ياراني ميان مردم اين دشت
 
سه تن نه، پنچ تن با، نه نفر كافيست
 
حسد كوته ترين راه است رياست طعمه ای شيرين
 
سقيفه خاستگاه من
 
سقيفه شاهراه من
 
سقيفه آخرين تير از كمان انتقام من از آدم
 
ببافم ريسماني آتشين بر گردن دنيا پرستان
 
سست بنيادان بي ايمان
 
چنان از راه حق مطرودشان سازم
 
كه تا روز ظهور حق
 
طريق حق نپويد كس صراط حق نجويد كس
 
كنون اي شيعيان، اي مردم عالم ....
 
رِسَد هر دَم
 
غدير ديگري از رَه
 
تو كه هر صبح مي بندي پيمان ولايت را با مولا
 
دعاي عهد مي خواني ........
 
رسد بر گوش صوت دلرباي آخرين نور الهي پور حيدر مهدي زهرا- سلام الله علیها-
 
كه با او باشد علي ديگري در روزگار ما
 
طريق حق، صراط حق، ظهور حق
 
همه در مقدم مولا
 
نثار مقدمش بادا
 
در اين فرخنده روز و عيد اكبر
 
كه سوي آستانش هديه كرده
 
جمله مي خوانيم شاخه هاي گل
 
نواي جان فزاي صلوه جاودانه را
 

آية الله كمپانى:ساقى خم غدير

باده بده ساقيا،ولى ز خم غدير 
چنگ بزن مطربا،ولى به ياد امير

وادى خم غدير،منطقه نور شد 
باز كف عقل پير،تجلى طور شد

آية الله كمپانى:غدير،حديثى از قديم

ولايتش كه در غدير شد فريضه امم‏ 
حديثى از قديم بود ثبت دفتر قدم

كه زد قلم به لوح قلب سيد امم رقم‏ 
مكمل شريعت آمد و متمم نعم

شد اختيار دين به دست صاحب اختيار من

آية الله ميرزا حبيب الله خراسانى:نوبت خم و غدير است

امروز بگو،مگو چه روز است؟ 
تا گويمت اين سخن به اكرام

موجود شد از براى امروز 
آغاز وجود تا به انجام

امروز ز روى نص قرآن‏ 
بگرفت كمال،دين اسلام

امروز به امر حضرت حق‏ 
شد نعمت حق به خلق اتمام

امروز وجود پرده برداشت‏ 
رخساره خويش جلوه‏گر داشت

امروز كه روز دار و گير است‏ 
مى ده كه پياله دلپذير است

از جام و سبو گذشت كارم‏ 
وقت خم و نوبت غدير است

امروز به امر حضرت حق‏ 
بر خلق جهان على امير است

امروز به خلق گردد اظهار 
آن سر نهان كه در ضمير است

عالم همه هر چه بود و هستند 
امروز به يك پياله مستند

مصطفى محدثى خراسانى:انتظار آسمان در غدير

ملتهب در كنار يك بركه‏ 
روح تاريخ پير منتظر است

دست خورشيد تا نهد در دست‏ 
آسمان در غدير منتظر است

بر سر آسمانى آن ظهر 
آيه‏هاى شكوه نازل شد

مژده دادند آيه‏هاى شكوه‏ 
دين احمد تمام و كامل شد

محمد على سالارى:نام غدير حك بود بر جبينم

سر زد از دوش پيمبر،ماه در شام غدير 
تا كه جبرائيل او را داد پيغام غدير

مژده داد او را ز ذات حق كه با فرمان خويش‏ 
نخل هستى بار و بر آرد در ايام غدير

دين خود را كن مكمل با ولاى مرتضى‏ 
خوف تا كى بايد از فرمان و اعلام غدير

مى‏شود مست ولاى مرتضى،از خود جدا 
هر كه نو شد جرعه‏اى از باده جام غدير شد

بپا هنگامه‏اى در آسمان و در زمين‏ 
تا ولايت شد على را ثبت،هنگام غدير

شور و شوقى شد در آن صحراى سوزان حجاز 
مرغ اقبال آمد و بنشست بر بام غدير

عشق مولا در دلم از زاد روز من نشست‏ 
بر جبينم حك بود تا مرگ خود نام غدير

طاهره موسوى گرمارودى:آب غدير آب حيات

اى شرف اهل ولايت،غدير 
بركه سرشار هدايت،غدير

زمزم و كوثر ز تو كى بهترند 
آبروى خويش ز تو مى‏خرند

اين كه كند زنده همه چيز آب‏ 
زاب غدير است نه از هر سراب

از ازل اين بركه بجا بوده است‏ 
آينه لطف خدا بوده است

خوشدل كرمانشاهى:خم ولاى ساقى كوثر

در غدير خم نبى خشت از سر خم برگرفت‏ 
خشت از خم و لاى ساقى كوثر گرفت

از خم خمر خلافت در غدير خم بلى‏ 
ساقى كوثر ز دست مصطفى ساغر گرفت

سيد مصطفى موسوى گرمارودى:غدير،گل هميشه بهار

گل هميشه بهارم غدير آمده است‏ 
شراب كهنه ما در خم جهان باقى است

خداى گفت كه«اكملت دينكم»،آنك‏ 
نواى گرم نبى در رگ زمان باقى است

قسم بخون گل سرخ در بهار و خزان‏ 
ولايت على و آل،جاودان باقى است

گل هميشه بهارم بيا كه آيه عشق‏ 
بنام پاك تو در ذهن مردمان باقى است

؟:عرش بر دوش غدير

در روز غدير،عقل اول‏ 
آن مظهر حق،نبى مرسل

چون عرش تو را كشيد بر دوش‏ 
آنگاه گشود لعل خاموش

فرمود كه اين خجسته منظر 
بر خلق پس از من است رهبر

بر دامن او هر آن كه زد دست‏ 
چون ذره به آفتاب پيوست

عليرضا سپاهى لائين:تنها در غدير!!

دشت غوغا بود،غوغا بود،غوغا در غدير

موج مى‏زد سيل مردم مثل دريا در غدير

در شكوه كاروان آن روز با آهنگ زنگ‏ 
بى‏گمان بارى رقم مى‏خورد فردا در غدير

اى فراموشان باطل سر به پايين افكنيد 
چون پيغمبر دست حق را برد بالا در غدير

حيف اما كاروان منزل به منزل مى‏گذشت‏ 
كاروان مى‏رفت و حق مى‏ماند تنها در غدير!!

ناصر شعار ابوذرى:چراغانى صحراى غدير

گفت برخيز كه از يار سفير آمده است‏ 
به چراغانى صحراى غدير آمده است

موج يك حادثه در جان غدير است امروز 
و على چهره تابان غدير است امروز

بيعت شيشه‏اى و آهن پيمان شكنى‏ 
داد از بيعت آبستن پيمان شكنى!

پس از آن بيعت پر شور على تنها ماند 
و وصاياى نبى در دل صحرا جا ماند

موج آن حادثه در جان غدير است هنوز 
و على چهره تابان غدير است هنوز

ناظم‏زاده كرمانى:شب غدير،شب قدر

عارفان را شب قدر است شب عيد غدير 
بلكه قدر است از اين عيد مبارك تعبير

كرده تقدير بدينسان چو خداوند قدير 
اى على،اى كه تويى بر همه خلق امير

بهترين شاهد اين قصه بود خم غدير 
كرد تقدير چنين لطف خداوند قدير

فرصت شيرازى:نوش از خم غدير

اين خم نه خم عصير باشد 
اين خم،خم غدير باشد

از خم غدير مى‏كنم نوش‏ 
تا چون خم برآورم جوش

محمد جواد غفورزاده(شفق):شيعه جوشيده‏ست از غدير

سيد رضا مويد:ولايتعهدى حيدر،لبخند فاطمه

از ولايتعهدى حيدر،خدا تاج شرف‏ 
بار ديگر بر سر زهراى اطهر مى‏زند

در حريم ناز و عصمت زين همايون افتخار 
فاطمه لبخند بر سيماى شوهر مى‏زند

اين بشارت دوستان را جان ديگر مى‏دهد 
دشمنان را اين خبر،بر قلب خنجر مى‏زند

سيد رضا مؤيد:سلام بر غدير،باب رحمت

باز تابيد از افق روز درخشان غدير 
شد فضا سرشار عطر گل ز بستان غدير

موج زد درياى رحمت در بيابان غدير 
چشمه‏هاى نور جارى شد ز دامان غدير

شد غدير خم تجليگاه انوار خدا

تا در آنجا جلوه‏گر شد نور مصباح الهدى

آفرينش را بود بر سوى آن سامان نگاه‏ 
ما سوى الله منتظر تا چيست فرمان اله

ناگهان ختم رسل آن آفتاب دين پناه‏ 
برفراز دست مى‏گيرد على را همچو ماه

تا شناساند به مردم آن ولى الله را

وال من والاه خواند،عاد من عاداه را

اى غدير خم كه هستى روز بيعت با امام‏ 
بر تو اى روز امامت از همه امت سلام

از تو محكم شد شريعت و ز تو نعمت شد تمام‏ 
ما بياد آن مبارك روز و آن زيبا پيام

از ولاى مرتضى دل را چراغان مى‏كنيم

با على بار دگر تجديد پيمان مى‏كنيم

خط سرخى كز غدير خم پيمبر باز كرد 
باب رحمت را ز اول تا به آخر باز كرد

بر جهان ما سوى حق راه ديگر باز كرد 
از بهشت آرزوها بر بشر در باز كرد

از غدير خم كمال شرع پيغمبر شده است

مهر اين فرمان بخون محسن و اصغر شده است

اين خدائى روز،بر شير خدا تبريك باد 
بر تمام انبيا و اوليا تبريك باد

يا امام العصر اين شادى تو را تبريك باد 
چهارده قرن امامت بر شما تبريك باد

سينه‏ها از داغ هجران داغدارت تا به كى

چون«مؤيد»شيعيان در انتظارت تا به كى

نظيرى نيشابورى:هستى ما از خم غدير تو مست

قسم به جان تو اى عشق اى تمامى هست‏ 
كه هست هستى ما از خم غدير تو مست

در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست‏ 
كه آفتاب بود آفتاب بر سر دست

فراز منبر يوم الغدير اين رمز است‏ 
كه سر ز جيب محمد،على برآورده

حديث لحمك لحمى بيان اين معناست‏ 
كه بر لسان مبارك پيمبر آورده

دكتر يحيى حدادى ابيانه:به يمن فيض ولايت

ستاره سحر از صبح انتظار دميد 
غدير از نفس رحمت بهار چكيد

گرفت دست قدر،رايت شفق بر دوش‏ 
زمين به حكم قضا آب زندگى نوشيد

بر آسمان سعادت ز مشرق هستى‏ 
سپيده داد نويد تولد خورشيد

به باغ،بلبل شوريده رفت بر منبر 
چو از نسيم صبا بوى عشق يار شنيد

ز خويش رفته،نواخوان عشق بود و سرود 
به بانك زير و بم،اسرار خطبه توحيد

فتاد غلغله در باغ و شورشى انگيخت‏ 
كه خيل غنچه شكفت و به روى او خنديد

هوا ز عطر گلاب محمدى مشحون‏ 
زمين به عترت و آل رسول بست اميد

رسول،سدره‏نشين شد،على به صدر نشست‏ 
پى تكامل دينش خداى كعبه گزيد

گرفت پرچم اسلام را على در دست‏ 
از اين گزيده زمين و زمان به خود باليد

به يمن فيض ولايت شراب خم الست‏ 
به عشق آل على از غدير خم جوشيد

محمود شاهرخى:جوشش غدير در رگ زمان

به كام دهر چشاندى ميى ز خم غدير 
كه شور و جوشش آن در رگ زمان جارى است

ز چشمه‏سار ولاى تو اى خلاصه لطف‏ 
به جويبار زمان فيض جاودان جارى است

محمد على صفرى(زرافشان):صحراى غدير زيارتگه دلها

آن روز كه با پرتو خورشيد ولايت‏ 
ره را به شب از چهار طرف بست محمد

صحراى غدير است زيارتگه دلها 
از شوق على داد دل از دست محمد

تا جلوه حق را به تماشا بنشينند 
بگرفت على را به سر دست محمد

يحيى:كوثرى از مى غدير خم

ساقى اى قدت طوبى،اى لبت كوثر 
كوثرى ميم امروز،از غدير خم آور

آور از غدير خم،خم خمم مى كوثر 
من منم بده ساغر،خم خمم بده صهبا

باده در غديرم ده،از غدير خم،خم خم‏ 
همچون زاهدان شهر،در غدير خم شو گم

مى ز خم وصلم ده،تا كف آورم بر لب‏ 
خم دل كنم دجله،دجله را كنم دريا

محمد تقى بهار:باده تولا،شراب روحانى

اى نگار روحانى،خيز و پرده بالا زن‏ 
در سرادق لاهوت،كوس«لا»و«الا»زن

در ترانه معنى،دم ز سر مولا زن‏ 
وانگه از غدير خم،باده تولا زن

تا ز خود شوى بيرون،زين شراب روحانى

در خم غدير امروز،باده‏اى بجوش آمد 
كز صفاى او روشن،جان باده نوش آمد

و ان مبشر رحمت،باز در خروش آمد 
كان صنم كه از عشاق،برده عقل و هوش آمد

با هيولى توحيد در لباس انسانى

اوست كز خم لاهوت،نشأه صفا دارد 
در خريطه تجريد،گوهر وفا دارد

در جبين جان پاك،نور كبريا دارد 
در تجلى ادراك جلوه خدا دارد

در رخش بود روشن،رازهاى رحمانى

حالى اردبيلى:خم جنت

صبح سعادت دميد،عيد ولايت رسيد 
فيض ازل يار شد،نوبت دولت رسيد

از كرمش بر گدا،داد همى جان فزا 
گفت بخور زين هلا،كز خم جنت رسيد

احمد عزيزى:جوشش غدير از غيرت

غدير خم از غيرت بجوش است‏ 
ببين قرآن ناطق را خموش است

خم غدير از كف اين مى ترست‏ 
زانكه على ساقى اين كوثر است

مكرم اصفهانى:غدير حقه الماس

انديشه مكن زانكه كند وسوسه خناس‏ 
در باب على يعصمك الله من الناس

بايد بشناسانيش امروز به نشناس‏ 
بازار خزف بشكنى از حقه الماس

حق را كنى آنگونه كه حق گفت مدلل

يوسفعلى مير شكاك:آفتاب روى زهرا در غدير

ماه صد آئينه دارد نيمه شبها در غدير 
روزها مى‏گسترد خورشيد،خود را بر غدير

پيش چشم آسمان،پيشانى باز على‏ 
آفتاب روى زهرا در پس معجز غدير

طائى شميرانى:ماه سايه آفتاب

سايبان باور نكردم مه شود بر آفتاب‏ 
تا نديدم بر فراز دست احمد بو تراب

آرى آرى ماه بر خورشيد گردد سايبان‏ 
مصطفى گر آفتاب آيد،على گر ماهتاب

حكيم ناصر خسرو:مگريز از عهد روز غدير

بياويزد آن كس به غدر خداى‏ 
كه بگريزد از عهد روز غدير

چه گوئى به محشر اگر پرسدت‏ 
از آن عهد محكم شبر يا شبير

حاج غلامرضا سازگار:غدير نقش ولاى على به سينه ما

غدير عيد همه عمر با على بودن‏ 
غدير آينه‏دار على ولى الله ست

غدير حاصل تبليغ انبيا همه عمر 
غدير نقش ولاى على به سينه ماست

غدير يك سند زنده،يك حقيقت محض‏ 
غدير از دل تنگ رسول عقده گشاست

غدير صفحه تاريخ وال من والاه‏ 
غدير آيه توبيخ عاد من عاد است

هنوز لاله«اكملت دينكم»رويد 
هنوز طوطى«اتممت نعمتى»گوياست

هنوز خواجه لولاك را نداست بلند 
كه هر كه را كه پيمبر منم،على مولاست

بگو كه خصم شود منكر غدير،چه باك‏ 
كه آفتاب،به هر سو نظر كنى پيداست

چو عمر صاعقه كوتاه باد دورانش‏ 
خلافتى كه دوامش به كشتن زهراست

قطعات ادبى:

اسماعيل نورى علاء:غدير،معيارى كه بدنيا آمد

آرى...خم! 
شربدار ولايت‏ 
غدير حادثات‏ 
و ميان منزل افشاى رازهاست. 
بنگريدش‏ 
كه بر اوج دست و بازو 
در چنگ چنگالى از نور 
ايستاده است‏ 
ـبه ابرها نزديكتر تا به ما 
و نگاه نمى‏كند 
نه در چشمان مشتاق‏ 
نه در ديدگان دريده از حسد. 
به اين ترانه گوش كنيد 
كه در هفت آسمان مى‏طپد: 
«هر كه مرا مولاى خويش بداند اينكه فرا چنگ من ايستاده مولاى اوست».آرى  
امروز همه چيز كامل است‏ 
معيارى بدنيا آمده‏ 
كه در سايه‏اش‏ 
نيك و بد از هم مشخصند. 
در اين زلال،بايد جان را به شستشو نشست‏ 
در غدير،يك تاريخ تبلور پيدا كرد.

و بدينسان،آن دشت كه ديروز گمنامش، 
كندى و سستى قافله‏ها را مى‏زدود، 
امروز، 
طلوع آفتاب ولايت را بستر شد.

آن بركه آب،ميانه كويرى برهوت، 
كه رنج و خستگى مسافران را به جان مى‏خريد، 
امروز، 
چشمه جوشان و هميشه جارى پهنه آرمان‏هاى والا گشت.

بدينسان بود كه پيامبر(درود خدا بر او و خاندانش) 
ندا در داد: 
آنها كه بى‏ولايت على(سلام خدا بر او)رفته‏اند، 
باز گردند و 
در كناره غدير،«آينه بلند اى آسمان كوير» 
با حماسه‏ساز نهضت اسلام،روح مطهر زمان، 
بيعتى دوباره كنند، 
و در طبيعت حقيقت،تنفسى روحنواز و مستى‏زا... 
و اينگونه بود كه به يكباره، 
ـاز كالبد بى‏جان يك دشت پر سكوت‏ 
غوغاى اجابت و پذيرش برخاست.و هياهوى سر در گم انسانى، 
ـدر بازتاب مرزهاى روشنى و جاودانگى‏ 
جوششى مداوم يافت، 
بيراهه‏ها،نهاده شد، 
و حجت در جانشان بياميخت.

راستى را، 
مگر خورشيد در غروبش، 
ماه را به نور افشانى،نمى‏گمارد؟ 
و مگر دريا، 
ابر را، 
از خود و براى خود،غنا نمى‏بخشد؟ 
در اين زلال،بايد جان را به شستشو نشست و از اين دريا،بايد گوهرهاى ناب به دست آورد.

در غدير كه به چه مى‏انديشد؟ 
در غدير گويا محمد صلى الله عليه و آله مى‏انديشد: 
بدون على عليه السلام چگونه خواهد رفت؟ 
و على عليه السلام مى‏انديشد: 
بدون محمد صلى الله عليه و آله چگونه خواهد رفت؟ 
و على عليه السلام مى‏انديشد: 
بدون محمد صلى الله عليه و آله چگونه خواهد ماند؟ 
و مردم بين همين رفتن و ماندن است كه به ابهامى شگفت گرفتار آمده‏اند: 
اين همان محمد صلى الله عليه و آله است كه مى‏ماند،اگر با على بيعت مى‏كرديم، 
و اين حتى على عليه السلام است كه مى‏رود،اگر بيعت را شكستيم!! 
توده مردم به چگونگى بيعت مى‏انديشند و سران توطئه به شكستن بيعت...!!

چهارده قرن با غدير ص 177

محمد باقر انصارى

عباس براتی‌پور

تا شد به روي دست نبي (ص) مرتضي (ع) بلند
شد رايت جلال خدا برملا بلند
بشنيد چون كه نغمه «يا ايهاالرسول»
گرديد منبري همه از پشته‌ها بلند
مرآت پاك لم‌يزلي، آيت جلي
شد بر سرير دست حبيب خدا بلند
آيين پاك ختم رسل ناتمام بود
گر بر نمي‌شد آن مه برج ولا بلند
هنگامه شد به كوري چشمان دشمنان
شد بانگ مرحبا ز همه ما سوي بلند
خورشيد دين، سپهر يقين، ختم مرسلين
شد زين سبب ميان همه انبيا بلند
تا شد به عرش دست نبي ماه عارضش
شد اين ندا ز بارگه كبريا بلند
تكميل شد شريعت پاك محمدي
چونان كه گشت دين خدا را لوا بلند
اي مظهر صفات خداوند لايزال
وي از تو آسمان ولايت به پا بلند
هرجا كه بود پيكر هر ناتوان به خاك
هر جا كه بود ناله هر بي‌نوا بلند
هر جا كه بود طفل يتيمي سرشك‌بار
هرجا كه بود شعله شور و نوا بلند
از بهر دستگيري آنان سپندوار
يك‌باره مي‌شد يد مشكل‌گشا بلند
تا خانه‌زاد خود كُنَدَت كردگار پاك
بهرت نمود خانه خود را بنا بلند
آهنگ «تفلحوا» چو شنيدي ز كوي دوست
و آواز خوش چو شد ز حريم حرا بلند
يك‌باره دست بيعت خود را از روي شوق
كردي به سوي شمس رُسل، مصطفي بلند
مدحت‌گر تو ذات جلالت مأب حق
مدح تو كرده با سخن «هل اتي» بلند
پا بر حريم خانه چون بگذاري از شرف
فرياد شوق مي‌شود از بوريا بلند
با ذوالفقار تو همه جا آشكار بود
دست بلند شير خدا، «لافتي» بلند
ما ريزه‌خوار خوان ولاي توايم و بس
از لطف توست اين كه بُوَد بخت ما بلند
خمّ غدير بود و به قدرت خدا نمود
جاه و جلال آن دُر يكدانه را بلند
در پهن دشت ظلمت كفر و نفاق و كين
همواره بود آيت شمس الضّحي بلند
باب المراد اهل جهاني و مي‌كنند
بر آستان قدس تو دست دعا بلند
اي نفس قدرت ازلي، - يا علي - نماي
نخل شكوه نهضت «روح خدا» بلند
ما پيروان مكتب سرخ ولايتيم
گر مي‌زنيم گام سوي كربلا بلند
عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان
تيغي كه گشت بر سر آن مقتدا بلند
تا مست جام توست «براتي» به روزگار
سر مي‌كند به عشق تو روز جزا بلند

پروانه نجاتي

دشت تا خيمه زد آهنگ خروشيدن را
چاه هم تجربه كرد آتش جوشيدن را

دست خورشيد در آفاق رسالت چرخيد
چنگ زد گيسوي ترديد پريشيدن را

و بيابان چه تبي داشت از انبوه سكوت
تا مبارك كند اين آينه پوشيدن را

عشق ابلاغ شد و حلقه مستان گُل كرد
تازه كرد آن خُم نو، چشمه نوشيدن را

پر شد آغوش غدير از دم «بخٍّ بخٍّ»
تا بكوبد هيجانات نيوشيدن را

عطر «من كنتُ...» و غوغاي «علي مولاه»
قافله قافله راند اين همه كوشيدن را


مهدي رحيمي

دستي به هوا رفت و دو پيمانه به هم خورد
در لحظه «مي» نظم دو تا شانه به هم خورد

دستور رسيد از ته مجلس به تسلسل
پيمانه «مي» تا سر ميخانه به هم خورد

دستي به هوا رفت و به تاييد همان دست
دست همه قوم صميمانه به هم خورد

«لبيك علي »قطره باران به زمين ريخت
«لبيك علي» نور و تن دانه به هم خورد

يك روز گذشت و شب مستي به سر آمد
يعني سر سنگ و سر ديوانه به هم خورد

پس باده پريد از سر مستان و پس از آن
بادي نوزيد و در يك خانه به هم خورد


نادر بختياري

السلام اي غدير! مَهبَط عشق!
مقصد دولت مسلّط عشق!

السلام اي غدير! مقصد يار!
وي گل‌افشان ز موج‌موج بهار!

چه بهاري توراست؟ كز خُم تو
مست عشقيم در تلاطم تو؟

تشنگان ولايتيم همه
عطش بي‌نهايتيم همه

لب خشكم ارگ ترَك خورده‌ست
غيرتم بارها محك خورده‌ست

قصه اهل كوفه بودن چيست؟
مست آب و علوفه بودن چيست؟

لب، اگر تر كند علي (ع)، تيغيم
حنجرِ عارفانه تبليغيم

از ولايت هر آن كه دم نزند
نفس از بام صبحدم نزند

عشق را وقت استماع رسيد
وحي در «حجة‌الوداع» رسيد

ما علي (ع) را گرفته‌ايم هنوز
تا نبي (ص) را چو خويش، گُم نكنيم
از سبو مي‌ زديم تا ديگر
جام را در شراب خُم نكنيم

ورنه «مروان»، «معاويه»، «هارون»
همگي از نبي (ص) سخن گويند
من، ولي، دستِ آن كسان بوسم
كز نبي (ص) زينبي (س) سخن گويند

غير آل علي (ع) كه مي‌داند؟
دين احمد، به تيغ، پابرجاست
حقِّ بدعت‌گذار، شمشير است
جايِ احساس و عشق، ديگر جاست

«ابن ملجم» نكشت، مولا را
مرگ، طاقت نداشت پيش علي (ع)
همه گفتند: امام را كشتند
ليك زنده است تا هميشه علي (ع)

لفط بر لفظ، من نمي‌بافم
هر طرف بنگرم، علي (ع) بينم
نه در آن كوچه يا در اين خانه
هركجا بگذرم، علي (ع) بينم

اوست نوري زلامكان و زمان
كه جهان در شعاع‌هاش، گُم است
گر به دنبال ديدن اويي
عكسش افتاده در «غدير خُ«» است

شيعه، سني‌ترين مذهب‌هاست
زان كه سنت، ملاك هر شيعه‌ست
زين سبب هركه اهل سنت شد
دم ز حيدر زند، اگر شيعه‌ست

سني و شيعه را اگر فرقي‌ست
اندك است آن چنان كه دشنه و تيغ
هر دو در قلب خصم، خواهد شد
تا كه خورشيد، سرزند زستيغ

آفتاب، آفتابِ اسلام است
بر سرِ ي، سرِ حسين (ع) ببين
دين، به تيغ دو تيغه، مديون است
«خيبر» و «خندق» و «حنين» بين

ذوالفقارِ ستيز! مولا
كوفيانه را به قعرِ گور فرست
جوشِ رجّاله‌هاست از شش سو
سيصد و سيزده غيور فرست

همرهانم! برادران! ديري‌ست
دشمنان، در كمين ما هستند
نه به دنبال، شوكت مايند
در پي مسخ دين ما هستند

بين‌ ما، تا شكاف اندازند
فرقه‌ها ساختند، بيهوده
اشتراكات را نهان كردند
چون چراغي كه مي‌زند دوده

روشنايي بجو، كه تاريكي
تيه گمراهي است باور كن
مصطفي، آن كه ماه كامل ماست
هم ستاره علي‌ست، آري چون،

علي (ع) آيينه خداوند است
عشق از او، انعكاس مي‌يابد
نور، بر گِرِد قامتش پيچد
ماهِ من، ناشناس مي‌تابد

ياد كن خلوتِ فقيران را
در شبِ سرِ يثرب و كوفه
گريه‌ها، گريه‌هاي مولاوار
رازها، رازهاي مكشوفه

پرده برداشت حيدر از اسرار
هرچه بود و نبود، با من گفت
غصه‌ها را و زخم‌ها را سرخ
دردها را كبود، با من گفت

بعد از آن صحبت غريبانه
اسمان را بنفش، مي‌بنيم
آخرين مرد، خواهد آمد و من
آسب و تيغ و درفش، مي‌بينم

آخرين مرد، آخرين اميد
آخرين حامي ولايت حق
آخرين گردبادِ نوراني
انتشار عدالت مطلق


رضا اسماعيلي

اي علي، اي ارتفاعت تا خدا
بي نهايت، بيكران، بي‌انتها

اي علي، اي همسر بانوي اب
جلوه حق، اسم اعظم، نور ناب

اي علي اي خوب، اي تنهاترين
اي ملايك با نگاهت همنشين

اي علي، اي آفتاب حق سرشت
اي قسيم روشني‌هاي بهشت

اي فراتر از تصور، ازخيال
بحر عرفان، آفتاب بي‌زوال

اي تو خورشيد نهان در زير ابر
كوه علم و كوه حلم و كوه صبر

چون تو مردي نيست در اين روزگار
هيچ تيغي نيز، همچون ذوالفقار

جان ما را كن ز عشقت منجلي
اي فدايت جان عالم، يا علي

كاش مي‌كرديم بيعت تا بهار
مي‌شكفتيم از كرامات علي

در بهارستان او گل مي‌شديم
زائر آواز بلبل مي‌شديم

از غدير خم، سبويي مي‌زديم
در صراط عشق، هويي مي‌زديم

زائر كوي تولا مي‌شديم
جرعه نوش عشق مولا مي‌شديم

با نزول سوره سبز غدير
باز مي‌كرديم، بيعت با امير

با علي، آيينه‌دار سرنوشت
وارث بوي خدا، بوي بهشت

شد غدير خم، هلا، اي عاشقان!
مي‌وزد عطر علي از آسمان

چيست تفسير غدير خم؟ علي
عشق را، مولا، عدالت را، ولي

چيست تفسير غدير خم؟ ولا
رستخيز عشق، بيعت با خدا

چيست تفسير غدير خم؟ حريم
رو به روي ما، صراط مستقيم

چيست تفسير غدير خم؟ اميد
مژده رحمت به امت، بوي عيد

چيست آيا اين غدير خم؟ سحر
صبح صادق، نور لبخند ظفر

چيست آيا...؟‌ساقي و ساغر، شراب
اتشي در جان هستي، عشق ناب

چيست آيا... ؟ خنده فتح المبين
روز اكمال رسالت، عيد دين

چيست آيا...؟ سيب سرخي ناگهان
سهم ما از عشق، آري عاشقان

در غدير خم خدا شد منجلي
در دل خورشيدي مولا علي

چيره شد فرمانرواي آفتاب
گشت سهم آفرينش، نور ناب

عشق باريد و زمين آيينه شد
مهرباني وارد هر سينه شد

خاك را بوي نجيب گل گرفت
عالم هستي، تب بلبل گرفت

آسمان شد با زمين همسايه باز
شد زمين مهمانسراي اهل راز

چشم‌ها با نور همبستر شدند
قلب‌ها با هم صميمي‌تر شدند

قبله توحيد، آن جان جهان
روح ايمان ، خاتم پيغمبران

در غديرستان خم، اعجاز كرد
راز معصوم خدا را باز كرد

گفت پيغمبر: ‌علي نور خداست
بعد من، او پيشوا و مقتداست

اي شمايان! امت سبز زمين
در ميان خلق عالم، بهترين

حرف حق اين است و در آن شبهه نيست
هم علي حق است و هم حق با علي‌ست

عشق را در قلب خود دعوت كنيد
با علي،‌نور خدا، بيعت كنيد

اين حقيقت از كسي مستور نيست
جانشين نور، غير از نور نيست

در غدير خم ولايت شد قبول
برد بالا دست مولا را رسول

رفت بالا دست خورشيد غدير
شد امام و متداي ما، امير

عشق، بيعت كرد با نور خدا
شد عدالت، سرور و مولاي ما

نور احمد، برگرفت از رخ نقاب
«آفتاب آمد، دليل آفتاب»

زين بشارت، آسمان خنديد مست
نور باريد و طلسم شب شكست

شد جهان، آيينه باران علي
عالم هستي، چراغان علي

جون علي،‌ آيينه عدل است و داد
دست در دست علي بايد نهاد

چون علي، نور خداي سرمد است
بيعت ما با علي، با احمدست

شد ز عشق حق، وجودش صيقلي
هر كه بيعت كرد، با نور علي

باز دل در كوي مستي گم شده
عالم هستي، غدير خم شده

باز هم مستيم، از جام غدير
باده مي‌نوشيم با نام امير

باز فصل شور و شيدايي شده
در زمين از عشق، غوغايي شده

آمده عيد ولايت، عاشقان
روز اكمال رسالت، عاشقان

در غدير خم، بيا كامل شويم
«ياعلي» گوييم و صاحبدل شويم

«ياعلي» گوييم تا بالا شويم
قطره‌ها، اي قطره‌ها دريا شويم

با علي،‌ نور خدا، بيعت كنيم
عشق را در قلب خود، دعوت كنيم

با علي، هم عهد و هم پيمان شويم
هم زبان و هم دل قرآن شويم

با علي، قرآن ناطق، بوتراب
سوره عصمت، امام آفتاب

چون كه احمد گفت: ‌او نور جلي‌ست
بعد من، اي عاشقان! مولا، علي‌ست


محمدعلي مجاهدي

چون وجود مقدس ازلي
شاهد دلرباي لم يزلي

وقت پيمان گرفتن از ذرات
با صدايي رسا و بانگ جلي

«اولست بربكم» فرمود
پاسخ آمد از هر طرف كه: بلي

تا بسنجد عيارشان، افرودخت
آتشي در كمال مشتعلي

داد فرمان، روند در آتش
تا جدا گردد اصلي از بدلي

فرقه‌يي ز امر حق تمرد كرد
گشت مطرود حق ز پر حيلي

با شقاوت قرين و مد شد
شد پريشان ز فرط منفعلي

فرقه ديگري در آتش رفت
ز امر يزدان قادر ازلي

نادر شد بهرشان چو خلد برين
كه بود اين سزاي خوش عملي

با سعادت قرين شد و همدم
گشت مقبول حق ز بي خللي

بهر اين فرقه حق عيان فرمود
جلوات نبي و نور ولي

كه منم نور احمد مختار
مهر من نيست غير مهر علي

ناگهان شد عيان در آن وادي
نور مولا علي ز بي حللي

چون به خود آمدند، مي‌گفتند
در حضور خداي لم يزلي

كه: علي دست قادر ازلي‌ست
رشته ما سوا به دست علي‌ست


نصرالله مرداني

قسم به جان تو اي عشق اي تمامي هست
كه هست هستي ما از خم غدير تو مست

در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست
كه آفتاب برد آفتاب بر سر دست

نشان از گوهر آدم نداشت هر كه نبود
به خمسراي ولايت خراب و باده پرست

به باغ خانه تو كوثري بهشتي بود
كه بر ولاي تو دل بسته بود صبح الست

در آن ميانه كه مستي كمال هستي بود
به دور سرمدي‌ات هر كه مست شد پيوست

بساط دوزخيان زمين ز خشم تو سوخت
چو در سپاه ستم برق ذوالفقار تو جست

هنوز اشك تو بر گونه زمان جاري‌ست
ز بس كه آه يتيمان، دل كريم تو خست

ز حجم غربت تو مي‌گريست در خود چاه
از آن به چشمه چشمش هميشه آبي هست

هنوز كوفه كند مويه از غريبي تو
زمانه از غم تنهايي‌ات به گريه نشست

دمي كه خون تو محراب مهر رنگين كرد
دل تمامي آيينه‌ها ز غصه شكست


مرتضي اميري اسفندقه

صداي كيست چنين دلپذير مي‌آيد؟
كدام چشمه به اين گرمسير مي‌آيد؟

صداي كيست كه اين گونه روشن و گيراست؟
كه بود و كيست كه از اين مسير مي‌آيد؟

چه گفته است مگر جبرييل با احمد؟
صداي كاتب و كلك دبير مي‌آيد

خبر به روشني روز در فضا پيچيد
خبر دهيد:‌كسي دستگير مي‌آيد

كسي بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست
به دست‌گيري طفل صغير مي‌آيد

علي به جاي محمد به انتخاب خدا
خبر دهيد: بشيري به نذير مي‌آيد

كسي كه به سختي سوهان، به سختي صخره
كسي كه به نرمي موج حرير مي‌آيد

كسي كه مثل كسي نيست، مثل او تنهاست
كسي شبيه خودش، بي‌نظير مي‌آيد

خبر دهيد كه: دريا به چشمه خواهد ريخت
خر دهيد به ياران: غدير مي‌آيد

به سالكان طريق شرافت و شمشير
خبر دهيد كه از راه، پير مي‌آيد

خبر دهيد به ياران:‌دوباره از بيشه
صداي زنده يك شرزه شير مي‌آيد

خم غدير به دوش از كرانه‌ها، مردي
به آبياري خاك كوير مي‌آيد

كسي دوباره به پاي يتيم مي‌سوزد
كسي دوباره سراغ فقير مي‌ايد

كسي حماسه‌تر از اين حماسه‌هاي سبك
كسي كه مرگ به چشمش حقير مي‌آيد

غدير آمد و من خواب ديده‌ام ديشب
كسي سراغ من گوشه گير مي‌آيد

كسي به كلبه شاعر، به كلبه درويش
به ديده بوسي عيد غدير مي‌آيد

شبيه چشمه كسي جاري و تبپنده، كسي
شبيه آينه روشن ضمير مي‌آيد

علي (ع) هميشه بزرگ است در تمام فصول
امير عشق هميشه امير مي‌آيد

به سربلندي او هر كه معترف نشود
به هر كجا كه رود سر به زير مي‌آيد

شبيه آيه قرآن نمي‌توان آورد
كجا شبيه به اين مرد، گير مي‌آيد؟

مگر نديده‌اي آن اتفاق روشن را؟
به اين محله خبرها چه دير مي‌آيد!

بيا كه منكر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه گاه قيامت اسير مي‌آيد

بيا كه منكر مولا اگر چه پخته، ولي
هنوز از دهنش بوي شير مي‌آيد

علي هميشه بزرگ است در تمام فصول
امير عشق هميشه امير مي‌آيد...


ابوالقاسم حسينجاني

آسمان، سرپناه مولا بود
و زمين، كارگاه مولا بود

عاشقي، پابه‌پاي او مي‌رفت
چشم نرگس، نگاه مولا بود

هرچه مي‌كرد، دلبري مي‌كرد
مهرباني، سپاه مولا بود

عدل و آزادگي، كه گم مي‌شد
چشم مردم، به راه مولا بود

روز، هر چيز داشت؛ از او داشت
و شبان، شاهراه مولا بود

روز و شب را، به كار، وا مي‌داشت:
اين، سپيد و سياه مولا بود!
آب، از الغدير، برمي‌داشت
مَشربي، كه گواه مولا بود

كوفه، هرچند هم، كه بد مي‌كرد
باز هم، در پناه مولا بود!

پدر خاك بود و، خاكي بود
بي‌گناهي، گناهِ مولا بود!


محمود اكرامي

به آتش مي‌كشم آخر زبان سربه‌زيرم را
به توفان مي‌سپارم اسمان‌هاي اسيرم را

منم من، گردبادي خسته‌ام، زنداني خويشم
بگيريد آي مردم دست‌‌هاي ناگزيرم را

تمام عمر باقي مانده‌اش را گريه خواهد كرد
اگر توفان بخواند خنده‌هاي دور و ديرم را

درختان گردبادي رو به خورشيدند، از آن دم
كه خواندم در مسير باد، اندوه غديرم را

شبي اندوه تابان علي (ع) از چاه بيرون شد
شبي سيراب ديدم جان سر تا پا كويرم را